قالب وبلاگ
بدون مرز!!!
همه چيز از همه جا 
نويسندگان

مرجع تخصصی بازی

داستان کوتاه فوق العاده <a href=

داستان من از زمان تولّدم شروع می‎شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهی‎دست و هیچ گاه غذا به اندازهء کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، یعنی از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،:
” فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم.”
 
و این اوّلین دروغی بود که به من گفت. 


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت1392 ] [ 3:46 ] [ میلاد ]

داستانی  تاثیرگذار از مرد ثروتمندی که نتوانست وصیت نامه خود را کامل کند اما 

مرد ثروتمند بدون فرزندی  بود که به پایان زندگی‌اش رسیده بود،کاغذ و قلمی برداشت تا وصیتنامه خود را بنویسد:

(تمام اموالم را برای خواهرم می‌گذارم نه برای برادر زاده‌ام هرگز به خیاط هیچ برای فقیران)
اما اجل به او فرصت نداد تا نوشته اش را کامل کند و آنرا نقطه گذاری کند.پس تکلیف آن همه ثروت چه می‌شد؟؟؟


ادامه مطلب
[ پنجشنبه 15 فروردین1392 ] [ 3:4 ] [ میلاد ]

مرد زشت رویی که با گفتن یک جمله باعث شد تا دختر زیبا با او ازدواج کند.

موسی مندلسون پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد که دختری بسیار زیبا و دوست داشتنی به نام فرمتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی، عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود...


ادامه مطلب
[ یکشنبه 11 فروردین1392 ] [ 3:32 ] [ میلاد ]

داستان جالب در مورد سنگ تراش…

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر ثروتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد...


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 7 فروردین1392 ] [ 3:32 ] [ میلاد ]

لوئیز رفدفن، زنی بود با لباس های کهنه و مندرس و نگاهی غم آلود وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست کمی خواربار به او بدهد.
به نرمی گفت: شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بی اعتنایی محلش نگذاشت و با حالت بدی خواست او را بیرون کند.....

ادامه مطلب
[ سه شنبه 15 اسفند1391 ] [ 3:37 ] [ میلاد ]
ساعت ۲ نصف  شب در یک اتاق دانشجویی
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

ساعت ۳ نصف شب کل خوابگاه منهای سرپرست
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

ساعت ۴ صبح هنگام خواب
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

وضعیت تحصیل در خوابگاه
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.irزندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.irزندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

اولین روزهای خوابگاه
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

گفت و گوی صمیمانه برسرآماده کردن صبحانه بعد از گذست چند روز
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.com

پایان گفت و گو
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

امکانات غذایی در خوابگاه
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

طریقه ظرف شستن در خوابگاه
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

اواخر ترم وضعیت ۷۰درصد دانشجویان
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

و این هم آخر عاقبتش !!!
 
زندگی جالب خوابگاهی ( طنز بسیار خنده دار ) ، www.parsnaz.ir

[ شنبه 12 اسفند1391 ] [ 23:1 ] [ میلاد ]
سلامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بعد از کلی تاخیر برگشتم

خب امروز میخوام یه سایت توپ معرفی کنم

یه انجمن برای طرفداران چلسی که میتونید داخلش از تیمتون حمایت کنید راجب بازی هاش نظر بدید و کلا یه انجمن کامل در رابطه با چلسی و تیم های رقیبش هست

دست کم یه سر بهش بزنید :)

ادرس انجمن:www.chelseaforum.tk

خب یه کم قافل گیری دیگه هم دارم که برید ادامه مطالب ببینید :)


ادامه مطلب
[ سه شنبه 10 بهمن1391 ] [ 22:52 ] [ میلاد ]
پروفسور حسابی؛ ملقب به پدر فیزیک ایران بعد از ملاقاتی كه با انیشتین داشتند و پس از آنكه انیشتین به ایشان نوید می دهند كه نظریه شما در آینده ای نه چندان دور، علم فیزیك را در جهان متحول خواهد كرد، به پروفسور پیشنهاد می دهد كه برای تكمیل نظریه خود در آزمایشگاه مجهز دانشگاه شیكاگو به كار خود ادامه دهد. در ادامه ایمیل خاطره ای بسیار آموزنده از ایشان در دانشگاه شیکاگو نقل شده كه هر ایرانی را به فكر وا می دارد. امیدوارم شما دوستان هم فرصت خوندنش رو از دست ندهید ...


برچسب‌ها: دکتر حسابی, انیشتین, آزمایشگاه
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 6 دی1391 ] [ 3:8 ] [ میلاد ]
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت.
هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید.
وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند.
هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. 
و اما خبر بد
این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود.
هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه...
.....................
 حالا من کى مى تونم برم خونه‌مون ؟


برچسب‌ها: داستان طنز, داستان کوتاه
[ چهارشنبه 6 دی1391 ] [ 2:38 ] [ میلاد ]
برو ادامه مطلب اگه نخندیدی هرچی دلت خواست به من بگو
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 26 مهر1391 ] [ 10:0 ] [ میلاد ]
جمله های خیلی زیبـــــــــــــــــــــا


مطمئن باش نخونی خیلی ضرر میکنیــــــــــــــــــــــ ا از من گفتن بود :)


ادامه مطلب
[ شنبه 22 مهر1391 ] [ 0:31 ] [ میلاد ]
  • چشمانش پر بود از نگرانی و ترس

لبانش می لرزید

گیسوانش آشفته بود و خودش آشفته تر

- سلام کوچولو .... مامانت کجاست ؟

نگاهش که گره خورد در نگاهم

بغضش ترکید

قطره های درشت اشکش , زلال و و بی پروا

چکید روی گونه اش

- ماماااا..نم .. ما..مااا نم ....

صدایش می لرزید

- ا .. چرا گریه می کنی عزیزم , گم شدی ؟

گریه امانش نمی داد که چیزی بگوید

هق هق , گریه می کرد

...

ادامه مطلب
[ جمعه 12 خرداد1391 ] [ 23:22 ] [ میلاد ]
توی فرودگاه یکی بود که پشت سرم سیگار می‌کشید . یکی دیگه رفت جلو گفت: - بخشید آقا.........! شما روزی چند تا سیگار می‌کشین...؟! - طرف جواب داد: منظور؟ - منظور اینکه اگه پول این سیگارا رو جمع می‌کردین، به اضافه‌ی پولی که به خاطر سلامتیتون خرج دوا و دکتر می‌کنین، الان اون هواپیمایی که اونجاست مال شما بود...! ... طرف با خونسردی جواب داد: تو سیگار می‌کشی؟ ... ... ... ... ... - نه ! - هواپیما داری؟ - نه ! - به هر حال مرسی بابت نصیحتت... ضمناً اون هواپیما که نشون دادی مال منه ! یارو :|


برچسب‌ها: هواپیما, سیگار, پول, مریضی, سیپار کشیدن
[ دوشنبه 1 خرداد1391 ] [ 15:55 ] [ میلاد ]
مرد کیست
مرد یکی از زیباترین بخش های خلقت خداست که از همان طفولیت شروع به سازش میکند
او آرزوهایش را تنها برای یک لبخند روی صورت پدر و مادرش فدا میکند
او بدون هیچ شکایتی با کار کردن تا دیر وقت جوانی اش را فدای همسرو فرزندانش میکند
او با گرفتن وام از بانک و بازپرداخت آنها برای تمام طول عمرش، آینده آنها را میسازد
او بسیار سخت تلاش میکند با این حال باید سرزنش های مادر، همسر و رئیسش را تحمل کند
مادرش، همسرش و رئیسش همگی سعی بر کنترل او دارند
زندگی اش سرانجام با سازش برای خشنودی دیگران خاتمه می یابد
به همه مردان در زندگی ات احترام بگذار
شاید هرگز ندانی چه چیزهایی را فدای تو کرده
همه مردها بد نیستند

[ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 ] [ 22:27 ] [ میلاد ]

یک پسر کوچک از مادرش پرسید: چرا گریه میکنی؟ مادرش گفت: چون من زن هستم. پسر بچه گفت: من نمی‌فهمم. مادر گفت: تو هیچ‌گاه نخواهی فهمید. بعدها پسر کوچک از پدرش پرسید که چرا مادر بی‌دلیل گریه میکنند؟ پدرش تنها توانست به او بگوید: تمام زنان برای «هیچ چیز» گریه میکنند. پسر کوچک بزرگ شد و به یک مرد تبدیل شد ولی هنوز نمی‌دانست که چرا زنها بی‌دلیل گریه میکنند.

بالاخره سوالش را برای خدا مطرح کرد و مطمئن بود که خدا جواب را میداند. او از خدا پرسید: خدایا، چرا زنان به آسانی گریه میکنند؟


برچسب‌ها: گریه, گریه زنان, دلیل گریه زنان, کودک متفکر, خلقت خاص زنان
ادامه مطلب
[ شنبه 23 اردیبهشت1391 ] [ 14:21 ] [ میلاد ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

  • دانلود فیلم
  • قالب وبلاگ